.::نگاتیو::.
!بی تو،دنیا نگاتیو شده است
 
خبر به دورتیرین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته - بی گمان - برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت،

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...؟

رها کنی برود... از دلت جدا باشد...

به آنکه دوست ترش داشته،به آن برسد...

گلایه ای نکنی،بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه!نفرین نمی کنم!نکند!

به او - که عاشق او بوده ام - زیان برسد!

خدا کند فقط این عشق از سرم برود...

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...


نجمه زارع

 شنبه 10 تیر1391 | 11 بعد از ظهر  | Pouri |  

تا به امروز حس رد شدن در امتحان رو تجربه نکرده بودم...خیلی تلخه...این که الان من دارم این نوشته رو می نویسم و همکلاسیام دارن امتحان میدن دردناک تره...

خدایا!ممنونم که این اتفاقو تجربه کردم

حداقل مطمئنم برای مابقی امتحانا این اشتباهو نمی کنم.قول میدم برگمو سفید ندم.قول میدم از خودم بیشتر از هر کس دیگه خجالت نکشم...غیر از اینا،قول میدم خودم جزوه بنویسم که هر روز دنبال این و اون ندوم و خودمو اینقدر کوچیک نکنم که آخرشم دست خالی برگردم...

شکرت

ولی یه درد دل خدا و بنده ای دارم:

چون دوست دشمنی کرد،دیگر چه می توان گفت؟...

فقط تو می فهمی چقدر ناراحتم

 شنبه 20 خرداد1391 | 2 بعد از ظهر  | Pouri |  

"اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها بعدد ما احاط به علمک"
 پنجشنبه 17 فروردین1391 | 8 بعد از ظهر  | Pouri |

دیروز هوا کاملا بهاری بود و بوی بهار میداد.اما امروز کاملا تابستونیه!الان که اومدم دانشگاه استرس گرفتم.همش فکر می کنم امتحانا تموم شده و منتظر کارنامه هام!وقتی داشتم از خیابون رد می شدم چشمم افتاد به تابلوی دانشگاه.یاد اولین روزی افتادم که اومدم دانشگاه واسه ثبت نام.استرس کنکور هم اضافه شد!ولی هوا خیلیییییییییییییییییی خوبه!:)

از اینکه نشستم اینجا پشیمونم.هوای بیرون خیلی خوبه.

اتفاقی استاد روان شناسیمونو دیدم.امیدوارم قبول کنه که امتحانو عقب بندازه.امید بچه های کلاس به منه...!

امروز احساس شوالیه های عدالتو دارم.باید برم به همکلاسیام کمک کنم

:دی

 چهارشنبه 16 فروردین1391 | 11 قبل از ظهر  | Pouri |  

مشغول درس خوندن بودم،دوستم زنگ زد.از مٍن مٍن کردنش فهمیدم که حرفی برای گفتن نداره.حوصله ش سر رفته و از اونجایی که کسی(دوستای عزیزش) تلفونشونو جواب ندادن زنگ زده به من.منم به روی خودم نیاوردم که مزاحمم شده و شروع کردم به حرف زدن.وسط حرفامون یکی (دوست عزیزش) زنگ زد.حدس زدن ادامه ماجرا سخت نیست:سریع خداحافظی کرد!

آخه یعنی که چی؟!

احساس هویج بودن بهم دست داده

:|


 دوشنبه 14 فروردین1391 | 7 بعد از ظهر  | Pouri |  

یووووووووووووووووهووووووووووووووووووووووووو!

سال نو مبارک!(با تاخیر!!)

سال 91!لطفا خوب باش!برای همه!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بالاخره فرصتی پیدا شده که بتونم درس بخونم.فقط یه مشکل جزئی پیش اومده: تازه یادم افتاده که یه سری از کتابامو هنوز نخریدم

:دی

 شنبه 5 فروردین1391 | 7 بعد از ظهر  | Pouri |  

وقتی که دلم میگیره، از تو پنجره نگام کن

با نگاهت پشت شیشه، از ته دلت دعام کن

دستتو بذار رو قلبم، بذار قلبم جون بگیره

یه نفس بده به ابرا، که شاید بارون بگیره...

 دوشنبه 15 اسفند1390 | 2 قبل از ظهر  | Pouri |  

راوی قصه عاشق دخترک شده بود!

قصه را طول می داد،

تا شاهزاده قصه کمی دیرتر برسد!


بهمن عطایی

 سه شنبه 18 بهمن1390 | 10 بعد از ظهر  | Pouri |